تبليغاتX
MaNo ZendeGim

- دوست

جیدین این کلمه رو نمیتونم درک کنم ، نمیفهمم این آدمی که بهش میگیم دوست استفادش کجاست! میخوام بدونم اینا که به خیالشون یه آدمی رو انتخاب کردن که مثلن دوستِ واقعیشون باشه دقیقن چی تو اون آدم دیدن!

کسی که هرجور هست  میخواد بهت بفهمونه که مثلن من جدی جدی  باهات روراستمو بعد بی خودو بی جهت بدونِ هیچ دلیلی بخواد دربارۀ هرچیزی که به خودش مربوط میشه دروغ بگه ولی تمومِ زندگیتو بدونه ، و وقتی میبینی هیچ سودی با دوستی با تو بهش نمیرسه، اینجا سؤال پیش میاد پس چرا هرچی هستو مخفی میکنیو ادعای روراستی میکنی!!!!!!!!!

- قهر

مامانم تهدید کرده اگه بهش دلیلِ قهرمو نگم به همه میگه که باهاش بِل اخره قهر شدم (چون گفته بودم نباید کسی بفهمه) تازه این همه فکر کرده بهم میگه رفته با دوست پسرت که باهاش حرف نمیزنی!! میبینید از این چیزا ندارمو چه جور در بارم فکر میکنن!! :)

عاشقِ این فکرای بچگانۀ مامانم هستـــم

 - انگار تولدم بود

اولن باید همینجا از هرکسی که دعا کرده بود واسه سلامتیم بگم لطفه همتون مایۀ دردسره دعای همتون همون ثانیه اول مستجاب شد. صبحِ روزِ تولدم خوردم زمین که اتفاق خاصی هم نیوفتاد جز اینکه نمیتونم راه برم، فکر میکنم که پام شکسته باشه،همین. لطفن هرکی میخواد برام بازم دعا کنه نه سلامتی نه دانشگاهِ خوب و نه پول هیچکدومو از خدا نخواد.

جشن هم که فکرشو نکنید حتی شمع واسم نگرفتن که آرزو هامو بگم.

و همگی در  خانه به دلیل نامعلومی دوروز باهام چپ افتادن!!!!!

اینم از سالروز به دنیا اومدن مَــــن :)

 


پ.ن1- طلسم این پست هم شکوندم برای باره سوم نوشتم،عجیبه که صبرم زیاد شده :)

پ.ن2- یه عده آدم وقتی باهاشون بحث میکنم گریه ام میگیره.لطفن دست از این بحث هاتون بردارید بذارید من زندگیمو بکنم :| 

پ.ن3- شخص بسیار بسیـــــــــــــار محترمی به من گفته که انتظارم از بقیه زیادِ!!!!!  چون نمیتونم به خودت جوابتو بگم اینجا میگم بهت " یادت بیاد وقتی که فهمیدی یکی بهت دروغ گفته چیکار کردی،تو توقعت بالا نبود دیگه نَــــه! اونایی که دوستای تو هستن دوستای منم بودن،به همون دلیل به تو دروغ میگفتن که به من دارن اینجور میگن،اگه از کسی هم انتظار دارم به خاطرِ اینه که خودش خواسته، همین...."

پ.ن4- تمام.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت   توسط NeGaR  | 

چی بگم اخه ؟؟؟!!!

بگم که موندم پشته کنکورو از ۲متری کامپیوتر نمیتونم رد بشم! و باید همش سرم تو این کتابای بیریخت باشه؟؟؟!!!

البته این یکم اغراق بوداااااا.....

میشه گفت سرم یکم به سنگ خورده و درسخون تر شدم و خودمم که دور و بره این بلای زندگیم این کامپیوتر که منو منحرف کرده نمیرم ،،،،،

تا شاید به چیزی که واسش یه ساله دیگه هم موندم برســـم!!!!

از حرفای درس و این عذابه بدی که رو سر من یه سال دیگه چتر اندخته میگذریم ......

مو های نازنینمو کوتاه کــــــــــــــــردم

موهام تا پیشه آرنجم شایدم پایینتر بودنااا الان تا زیره گوشم هستــــــــــن

اینقد دلم براشون تنگ شده

بازم بیخیاله این موهای من میشم و میریم سره موضوعه بعد ـــــــی....

دفتر خاطراتمو داشتم از اول میخوندم به یه جا رسیدم درباره ی این بود که یکی باهام سره اینکه هیچکدوم از دوستای من موندگار نیستنو همشون یه روز یه جوری از پیشم میرن بحث میکرد!!!!

و منم در جوابه اون ادم خیلی مطمعن حرفاشو رد کردم!!

از اون بحثه من خیلی وقته که میگذره و الان متــأسفانه به حرفه اون خانوم رسیدم.....

فهمیدم که هیچ دوستی واسه هیچکی موندگار نیست

خوب الان هم مثل همیشه که حسه تنهایی باهام بود الان هم از قبل هم باید تنهاتر شم این تنهایی واسه من سخت نیست فقط ای کاش زودتر میفهمیدم بایدتنها باشمو هیچکی از ادمی دورو برم موندنی نیستن

.

.

تمام شد تا حرفای بعد که معلوم نیست کی میخواد به ذهنم بیاد

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت   توسط NeGaR  | 

چند وقت پيش داشتم يه فيلم Easy A ميديدم يه جورايي داستانش شبيه من بود!

جريانه يه دختر بود که به خاطر دلسوزي و کمکي به بقيه ميکرد اسمش به عنوان یه دختره فـ ا حـ شـ ه خیلی بد رفته بود جالب این بود که همش دروغ بود و اون فقد واسه پسرای بدبختی که هیچکی بشون نگاه هم نمیکرد یه لطف کوچیک میکردو میگفت باشون خوابیده و فقط هم اسم دختر بود که بد در میرفت جز این چیزه دیگه ای نبود.

البته منظورم از اینکه مثل من بود دختره این کاراش نیست من واسه این میگم که منم به خاطره اینکه دلم واسه یه پسر میسوخت باهاش دوست میشدم.

دلم میسوخت واسه اینکه اون هیچکی رو نداره خوبه که من باش باشم گناه داره از تنهایی هم در میاد دیگه یا چون زیاد التماسم کرد خیلی گناه داشت نباید روشو زمین بندازم و چندتا دلسوزیه دیگه ....

الان که میبینم همش سابقه خودم با این دوستیا خراب کردم و اون ضربه های بعدش که دیگه بماند و من چقدر اذیت شدم و چقدر طول میکشید تا من دوباره مثل قبلم بشم و الان نمیدونم چرا دیگه نه دلم میسوزه و حوصله این بچه بازیا رو دارم که این ها نشونه ی بزرگ شدنه منه اگه اشتباه نکنم(؟)!!!

فقط نگرانه اینم که احساس تو دلم مرده باشه!

نه الان که فکر کردم میبینم تازه خیلی احساساتی تر از قبل هم شدم، سر هر فیلم یا اهنگ یا یه کتاب که یه ذره موضوعش درباره عشق و اینجور چیزا باشه در حد مرگ گریه میکنم این اخریا هم که سره کتاب شازده کوچولی کلی گریه کردم...

که این گریه های بیخود من فقط به خاطر تنها بودنه منه که دیگه کاریش نمیشه کرد هرکی یه مشکلی داره الانم مشکله من تنها بودنمه که با گریه کردن میتونم اروم بشم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت   توسط NeGaR  | 

روزي دختري از پسري که عاشقش بود پرسيد ...:

چرا مرا دوست داري ...؟

چرا عاشقم هستي ...؟

پسر گفت ...:

نمي توانم دليل خاصي را بگويم اما از اعماق قلبم دوستت دارم ...

......دختر گفت ...:

وقتي نمي تواني دليلي براي دوست داشتن پيدا کني چگونه مي تواني بگويي عاشقم هستي .!.!.؟

پسر گفت... :

واقعا دليلش را نمي دانم اما مي توانم ثابت کنم که دوستت دارم ...

دختر گفت ...:

اثبات.!.!.؟

نه من فقط دليل عشقت را مي خواهم ...

شوهر دوستم به راحتي دليل دوست داشتنش را براي او توضيح مي دهد...

اما تو نمي تواني اين کار را بکني ...

پسر گفت ...:

خوب ...

من تو رو دوست دارم ...

چون ...

زيبا هستي...

چون...

صداي تو گيراست ...

چون...

جذاب و دوست داشتني هستي...

چون ...

باملاحظه و بافکر هستي ...

چون ...

به من توجه و محبت مي کني ...

تو را به خاطر لبخندت ...

دوست دارم ...

به خاطر تمامي حرکاتت...

دوست دارم ...

دختر از سخنان پسر بسيار خشنود شد ...

چند روز بعد ...

دختر تصادف کرد و به کما رفت...

پسر نامه اي را کنار تخت او گذاشت...

نامه بدين شرح بود ...:

عزيز دلم ...

تو رو به خاطر صداي گيرايت دوست دارم ...

اکنون ديگر حرف نمي زني ...

پس نمي توانم دوستت داشته باشم ...

دوستت دارم ...

چون به من توجه و محبت مي کني ...

چون اکنون قادر به محبت کردن به من نيستي...

نمي توانم دوستت داشته باشم...

تو را به خاطر لبخندت و تمامي حرکاتت دوست دارم ...

آيا اکنون مي تواني بخندي ...؟

مي تواني هيچ حرکتي بکني ...؟

پس دوستت ندارم ...

اگر عشق احتياج به دليل داشته باشد...

در زمان هايي مثل الان...

هيچ دليلي براي دوست داشتنت ندارم...

آيا عشق واقعا به دليل نياز دار...؟

نه هرگز...

و من هنوز دوستت دارم ...

عاشقت هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت   توسط NeGaR  | 

دیشب خوابه دوستامو دیدم

خواب دیدم که پیششونمو چقدر من با اونا خوشحالم همش دارم میخندم

یه مدت بود که کابوس میدیدم بعد از اون همه کابوس این خواب یه حسه خوبی بهم داده که چند وقت بود این حسو نداشتم 

یه هفته دیگه کنکور دارم  و هیچی هم حالیم نیست  خاک تو سرم کنم که 1سال این مغزمو کار ندادم که یکم درس بخونمو این وضعم نشه 

واسه خودم خیلی متعسفم  نچ نچ نچ نچ ..... 

بابام هم که همش داره منو واسه گوشی میپیچونه و کاملن معلومه که نمیخواد حالاها واسم گوشی بگیره  منم که میبینم اینجوره بیشتر از قبل حرص میخورم که چرا گوشیمو یه جا دیگه نذاشتم تا نیوفته تو دستشویی خوب شارژ نداشت نماز خونه هم پیریزهاش برق نداشتن منم مجبور شدم ببرمش دستشویی که ایکاش نبرده بودمش  دلم واسه گوشیم تنگ شده 

چند روز پیش چقدر فکم درد میکرد   از بس با مرجان حرف زدم که اون کارو انجام نده  به خدا اخراش میخواستم هرچی میتونم بهش بگم (؟) انگار که برای اولین بار دختر به حرفام گوش دادو کاری که گفتمو انجام داد  بله دیگه بیخیاله اقای فنچول شد  بعد از اون همه دردسرو استرس که نکنه کسی بفهمه دیگه من هم یه نفس راحت میکشم 

به این نتیجه رسیدم من عرضه ی اینو ندارم که برم دانشگاهه اهواز درس بخونم  با این درصدهای خیلی محشره من (؟) باید بمونم کرج و بسوزمو بسازم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت   توسط NeGaR  |